مقاله ها
صفحه اصلی\آرشیو مقاله ها\حقیقت در تاریخ
حقیقت در تاریخ
برخلاف آنچه ممکن است گمان رود، اعتقاد راسخ به اینکه مورخ فقط باید حقیقت را بنویسد و هیچ ملاحظه دیگرى را در کار راهندهد
1405/03/18
نویسنده : کامران فانی (25 فروردین 1323 – 22 آذر 1404) نویسنده، مترجم
برخلاف آنچه ممکن است گمان رود، اعتقاد راسخ به اینکه مورخ فقط باید حقیقت را بنویسد و هیچ ملاحظه دیگرى را در کار راهندهد و صرفاً به اسناد و مدارک متکى باشد و پیوسته چشم به گذشته بدوزد، چندان سابقه دیرینه ندارد. بانى و مدافع و مروج سرسخت این اعتقاد، مورخ بزرگ آلمانى لئوپولْد فون رانکه (1795 - 1886) بود که در یکى از مقاله هاى آینده به او خواهیم پرداخت. رانکه از تاریخ نگاران سده هجدهم انتقاد میکرد که به انگیزه اصلاح گرى، تاریخ را تابع اغراض سیاسى و اجتماعى ومذهبى کرده اند، و معتقد بود مورخ فقط باید آشکار کند که واقعاً در گذشته چه روى داده است. عقاید رانکه در میان تاریخ نگاران پیروان کثیر پیدا کرد و همه براى پى بردن به وقایع گذشته با جدیت مشغول کند و کاو در اسناد و مدارک شدند.
ولى بزودى توجه حاصل شد که آنچه مردم تصور میکنند که روى داده همانقدر مهم است که آنچه واقعاً روى داده است، و حقیقت در تاریخ آنچنان که گمان میرفت ساده نیست. این یکى از نکاتى است که ویلیام دانینگ استاد تاریخ و رئیس سابق انجمن تاریخ دانان آمریکا در این نوشته کوتاه مورد بحث قرار میدهد که متن خطابه وى در آن انجمن و یکى از درخشانترین آثار درباره ماهیت تاریخ پژوهى است و خواندن آن به هر کسى که به وجهى به تاریخ علاقهمند باشد، توصیه میشود.
...ع. ف.
"پیلاطُس به او گفت راستى چیست؟"(2) با این جمله یکى از معروفترین گفتوگوهایى که هرگز به ثبت رسیده است، پایان میپذیرد.اینکه این مکالمه بدون پاسخ به پرسش والى رومی ختم شود، بیقین همواره در خاطر خواننده و نویسنده تاریخ تأسف برمیانگیزد. زیرإ؛غزغالباً به ما گفته میشود که موضوع تاریخ حقیقت، و هدف آن، کشف حقیقت است. بنابراین، تعریف موثق حقیقت، موهبتى آنچنان گرانبها میبود که به قیاس در نمیآید. بسیارى از اوقات گفته شده که پرسش پیلاطس تنها بظاهر صورت استفهام داشت، و اندیشه واقعاو این بود که بگوید هیچ امیدى نیست که بتوان هرگز تعریفى از حقیقت به دست داد. اگر چنین بوده، شاید عاقلانه بتوان حدس زد که اودر آن روزگار به پژوهشهاى تاریخى اشتغال داشته است، زیرا در هیچ شغل دیگرى انگیزهاى به این نیرومندى براى دل به یأس سپردن مانند آنچه در سخن وى بیان شده است، وجود ندارد. فرد خوشبینى که به ما اطمینان داده حقیقت سرانجام به قید قسم در اقرارنامه آشکارخواهد شد، بدون شک وکیل دادگسترى بوده است؛ ارادتمندان مخلص تاریخ هرگز ممکن نبود به چنین اصل جزمی و بوجه وشادى بخشى ملتزم شوند.
اما همه میدانند که تعقیب هدف دست کم به قدر حصول آن سودمند است. پسرکى که شنیده است جایى که انتهاى رنگین کمان به زمین متصل میشود خُمی پر از زر دفن شده است وبه دنبال آن میرود، در این جستجو اطلاعات گرانبها به دست میآورد. آدمی همینکه شعورگذشتهبینى پیدا کند، هیچ حدى بر کنجکاوى او متصور نیست. تاریخ نامی است که بر ثمرات کوششهاى وى براى ارضاى این کنجکاوى میگذاریم. آغاز نخستین کوششها، سرگشتگى و تحیر به همراه میآورد. پیچیدگى پدیدههاى گذشته کمتر از پدیدههاى کنونى نیست، و دشواریابى وگریزندگى حقیقتشان نیز دست کمی از آنها ندارد. بنابراین، تاریخ به عنوان مجموعه واقعیاتى که باید در آنها تحقیق شود، نیازمند بخش بندیهاى فرعى و تحلیل است. نه هر حقیقتى، بلکه برخى از جنبه ها و بعضى از انواع حقیقت، موضوع این علم است - البته اگر تاریخ، علم باشد. من کسىرا سراغ ندارم که بجدّ ادعا کرده باشد که تمام پدیده هاى گذشته، بى هیچ فرق و تمایزى، به معناى درست در حوزه کار مورخ قرار میگیرند. همچنین میدانم که هیچ مسألهاى مانند مرزبندى آنحوزه - یعنى تعیین اینکه چه چیز در درون و چه چیزى بیرون آن جاى میگیرد - باعث منازعه هایى به این خشونت و شدت نخواهد شد.
ولى از جهت مقصودى که در پیش دارم، فرض را بر این خواهم گذاشت که تاریخ در قلمروخویش باید پدیدههایى مربوط به گذشته را احراز کند و توالى علّى آنها را به تحقیق برساند وارائه دهد پدیدههایى که در رشد و بالندگى آدمیان در زندگى اجتماعى و سیاسى تأثیر آشکارداشته اند. گمان دارم این فرض سبب خواهد شد که همکارانم در این انجمن که عمیقترین احترام را به ایشان میگذارم، پشت گوش بخارند و آهى از دل نومید برکشند؛ اما چاره ندارم جز اینکه بانهایت بردبارى عواقب این شتابزدگى و بىاحتیاطى خویش را تحمل کنم.
آریاییهاى بدوى چگونه خوکهایى را که بعد میخواستند بکشند و بخورند، پرواربندى میکردند )البته اگر هرگز آریاییهایى وجود داشتند و هرگز بدوى بودند و هرگز گوشت خوک میخوردند(؟ آلکیبیادس(3) چه مواد آرایشى را بیش از بقیه دوست داشت؟ کرمهایى که برزخمهاى قدیس شمعونِ ستوننشین(4) میلولیدند و هر گاه میلغزیدند و میافتادند او از شدت زهد و پارسایى دوباره آنها را میگرفت و سر جایشان میگذاشت، از نظر باکترىشناسى از چهنوع بودند؟ اسبى که جورج واشنگتن در نبرد مانمث(5) بر آن سوار بود، چه رنگى داشت؟ همه اینپرسشها به حقایق متعلق به گذشته مربوط میشوند. ولى آیا باید پاسخشان را تاریخ بنامیم؟
بدون شک، کسى که تأثیر هر یک از این پدیده ها را در رشد و بالندگى آدمی انکار کند،کفرگویى علمی کرده است. این روزها، هیچ علمی تا تعبیر خاص خود از تاریخ را اعلام نکند، ازاستوارى شالوده خویش مطمئن نیست. بسیارى تعبیرها از اقسام گوناگون سخت با هم دررقابتند: از تعبیر بر پایه اقتصاد و جامعهشناسى گرفته تا تعبیر براساس فلزشناسى وآسیبشناسى و هواشناسى و ستارهشناسى و زمینشناسى و )کسى چه میداند( شاید حتىهندسه. بنابراین، از احتیاط به دور است که کسى بگوید پوشیدهترین واقعیات متعلق به گذشته- حتى واقعیاتى که کسى به وجودشان گمان نمیبرده است - فردا به عنوان محور سراسر زندگىو حال و کار بشر پاى به صحنه نخواهد گذاشت. ولى فعلاً، تا اعلام آخرین کشف از این قبیل،هنوز حق داریم به راهنمایى سلسلهاى از پیش فرضها آغاز به بررسى گذشته کنیم، از جمله اینکه پدیده هایى از آنگونه که ذکرشان گذشت، در درجه اول اهمیت نیستند.
تاریخ پژوهان وقتى با امورى سر و کار مییابند که میتوان فرض کرد در درجات بالاى اهمیتند، با انواع مشکلات مربوط به حقیقتیابى روبرو میشوند. باید در وقایع عینى، یعنى رویدادهایى که در شعور آدمیان مرتسم شده، و نیز در توالى زمانى آن رویدادها تحقیق کنند؛ وباید دست کم بکوشند بستگى علت و معلولىِ میان آنها برقرار سازند.
این آخرین کار به هیچ روى نباید دست کم گرفته شود. چنانکه اخیراً سر کرده صنف تاریخنگاران امریکا، دکتر جیمسن(6)، با همان شدت و دقت معمول و معتاد خویش به ما هشدارداده است، "چشمه تاریخ، چشمه علیت است." تجزیه نیروها و کشف رابطه هاى نهفته در بُنجریان آن چشمه، به استعداد استثنایى و استفاده بى دریغ از نیروى عقلى و فکرى نیازمند است.از حدود یک قرن پیش، مورخان علمی آن سخت کوشى سابق را در پروراندن این زمینه خاص به ظهور نرسانده اند و به عوض خواسته اند به این هدف ویژه برسند که در نخستین جنبه حقیقت که بالاتر ذکر شد، دقیقتر بررسى کنند. گفته اند باید بدانند دقیقاً چه روى داده است، و باید به این امربر پایه شواهد اصیل آن روزگار آگاه شوند. باید فرض کنند که گزارشهاى دست دوم و برگرفته ازسایر منابع دروغ است. هر چه چنین گزارشى بیشتر در طول زمان راست پنداشته و پذیرفته شده باشد، احتمال دروغ بودنش بیشتر است، و اگر باز گردد به دورانهاى عتیق که یادشان از خاطره ها زدوده شده، رویداد مورد نظر هرگز به وقوع نپیوسته است، و قضیه به هیچ وجه به تاریخ مربوطنیست، بلکه به تاریکیهاى پیرامون مردم شناسى یا جامعه شناسى ربط پیدا میکند.
تأثیر این روند فکرى در بررسى و نگارش تاریخ در طول دو نسل گذشته، خیره کننده بوده است. گردبادى از نقد و نقادى قلمرو پر جمعیت سنتهاى شبه تاریخى را در هم کوفته، و اعضا وجوارحى که از پیکرهاى غرورآفرین و زیبا جدا شده همه جا در آن خطه پراکنده است. جستجوى مواد و مدارک اصیل، نخستین دل مشغولى تاریخ پژوهان شده و دست کم از دو جهت سودمند افتاده است: به انبوه اینگونه مواد و مدارک براى استفاده افراد داراى صلاحیت تألیف و تلفیق،فوقالعاده افزوده؛ و اشتغالى مفتون کننده ایجاد کرده است براى همه کسانى که وگرنه ممکن بودوارد کار پریشانى آور تألیف شوند و خوانندگان را به ستوه آورند. یکى از آشناترین ویژگیهاى انتشارات تاریخى اخیر، نسبت بزرگ تک نگاریهاى مربوط به گردآورى مواد و مدارک بوده استبه روایتهاى تاریخى شکل گرفته و سامان یافته ادبى.
پس چنین به نظر میرسد که نوعاً کار کسانى که امروز خویشتن را وقف تاریخ میکنند،پیگیرى بى امان واقعیت عینى است، یعنى آن چیزى که فى الواقع روى داده است، و تعیین چگونگى دقیق حدوث آن. این برداشت داراى برخى نتایج و پیامدها بوده که کاملاً واضح است.نخست، گستره تاریخ را بسیار محدود میکند. دوم، بر نیروهاى مادى در برابر نیروهاى معنوى وروانى در زندگى انسان تأکید میگذارد. سوم، ملاحظات مربوط به بستگى علت و معلول را بهکمترین حد میرساند، و تاریخ را صرف نظر از قضیه مقدم، به قضیه تالى محدود میسازد. وسرانجام، بهطور ناروا توجه و احترام را منحصر میکند به آنچه حقیقت داشته در مقابل آنچه مردمان معتقد بوده اند که حقیقت داشته است.
هر تاریخ پژوه جدى با هیجانى که کشف واقعیتى مجهول یا فراموش شده به همراه میآورد،آشناست. شادمانى جوینده طلا یا الماس از یافتن رگهاى جدید، در مقایسه با شعف او هیجانى بسیار ملایم است. خرسندى ناشى از کشفهاى تاریخى بویژه هنگامی شدت میگیرد و نمک پیدامیکند که بهطور ضمنى دلالت داشته باشد بر نادرستى عقاید دیرین، و به کاشف امکان بدهد برجسته ترین و معتبرترین وقایع نگاران گذشته را قربانى بى اطلاعى و توهم معرفى کند."بازآفرینى تاریخ" همیشه آگاهانه یا ناخودآگاه در ذهن پژوهنده صورت میگیرد، و او سرمست ازکشف حقیقتى تازه، مستعد این میشود که بازآفرینى هاى حتى بزرگترى را پیشبینى کند. گذشته بشر همچنان کُند و آهسته پیش چشمان او در جریان است، ولى اکنون جهش کوچکى با آنکشف جدید به وقوع پیوسته است که به نظر میرسد نیازمند مجراى بمراتب بزرگترى است.
چرا چنین است؟ چرا دستاوردهاى پژوهش تاریخى با اینکه حقیقت هر رویداد گذشته راآشکار میکند، تصویر کلى را اینقدر کم تغییر میدهد؟ میخواهم در این مقام، به این پرسش توجه ویژه مبذول کنم. پاسخ ممکن نیست ساده باشد، و من هم سوداى پاسخگویى کامل درسر ندارم. همینقدر میگویم که آنچه حقیقت دارد بیش از آنچه مردم معتقدند که حقیقت داردمسیر تاریخ بشر را تعیین نمیکند و، بنابراین، کسى که پیش از همه از فلان رویداد گذشته مطلع میشود و آن را به اطلاع دیگران میرساند، احتمالاً با چیزى سر و کار مییابد که بخشى واقعى از تاریخ نیست. پدیدههاى زندگى اجتماعى اگر اساساً اراده آدمی موجبشان باشد، به لحاظ منشأو توالى از شرایط به نحوى که به نظر همروزگاران آن پدیده ها میرسد سرچشمه میگیرند، نه ازشرایط آنگونه که قرنها بعد واقعیتشان به مورخ آشکار میشود. اگر بنا باشد گذشته آینه عبرت وراهنماى سیاستگذارى قرار گیرد، عبرتى که از گذشته گرفته میشود و بهصورت مبناى عمل درمیآید، از خطایى که در همان زمان نامش را تاریخ گذاشته اند گرفته میشود، نه از حقیقتى که مدتها بعد از پرده بیرون بیفتد.
در بسیارى موارد، واقعیت تاریخى مانند دانه ماسهاى است که به درون صدف راه پیدامیکند و بهحدى کوچک و بیمقدار است که بسرعت از دیدگان پنهان میشود و مجهولمیماند. ولى کمکم لایههاى اسطوره و افسانهگرداگرد آن را فرا میگیرند تا سرانجام مرواریدى پرتلألؤ پدید میآید و نیرومندترین احساسات آدمیان را به جوش میآورد. رفته رفته از برکتزیبایى دلانگیز آن، هنر و دین و تمدن نضج میگیرند و پرورش مییابند، و به طمع تصاحب شد و دمانها بر باد میروند و امپراتوریها واژگون و ویران میشوند. مورخ ممکن است این مروارید را بشکند تا آن دانه ریز ماسه را به ما بنمایاند؛ ولى نخواهد توانست متقاعدمان کند که آنچه بناى تاریخ را در دوره فاصل برافراشته، آن ذره بیمقدار بوده است.
بنگرید بر برخى از وقایع برجستهاى در تاریخِ تاریخ که این نظریه را روشن میکند. از باب نمونه، تاریخ روم را در نظر بگیرید. هیچ چیزى مأنوستر یا شگفتآور از تأثیر تاریخ روم درپاره اى از مراحل زندگى متمدن اروپایى تا قرن نهم میلادى نیست. تا جایى که موجب تحولات اخلاقى و حقوقى و سیاسى ملتهاى اروپاى غربى مقاصد و هدفهاى آگاهانه آدمیان بود، آنچه به آن مقاصد و هدفها شکل داد، سرمشقهاى گرفته شده از تجربیات مضبوط رومیان بود. رهبران بزرگ اندیشه و عمل همگى در سنتها و روایات مربوط به روم قدیم - یعنى ظهور و عظمت وانحطاط آن - مستغرق بودند. علماى الاهیات و حقوقدانان و سیاستمداران، چه از سلک کشیشان و چه غیر ایشان، براى چارهیابى بر مشکلات قرون وسطا و عصر جدید، به نهادهاى مردم روم رجوع میکردند، و کم نبود مواردى که به راه حلى هم دست مییافتند. ولى خصلت وویژگى تاریخى که مسیر زندگى متمدن اینگونه به آن وابستگى داشت، چه بود؟ همان تاریخى بود که عمدتاً در لى ویوس(7) و ورگیلیوس(8) مشاهده میکنیم، یعنى انبوهى از اسطورهها وافسانه ها و سنت ها و روایتها و خیالپردازیهاى میهن پرستانه که به منظور تجلیل از مردمی نه چندان سزاوار تجلیل، در آنها جان دمیده شده بود. دلاورى و مردانگى نخستین پهلوانان رومی همچون کینکیناتوس(9) و کامیلوس(10) و دیگران؛ فرزانگى ایزدوار قانونگذارانى که قانون اساسى جمهورى روم را ابداع کردند و دولتمردانى که آن را به کار بستند؛ نبوغ شکوهمند سرداران و کمال دستگاه نظامی در روزگار کشورگشاییهاى با عظمت: اینها همه را مورخان نقّاد قرن نوزدهم به سطحى فراخور اهمیتشان فرو کاستند. اما این کار پس از آن صورت گرفت که عناصر افسانه وارى که بعدآنچنان با بى رحمی از تاریخ روم ریشه کن شد، در طول قرون و اعصار به اندیشه و کردار وآرزوهاى آدمیان شکل بخشید - یعنى پس از آنکه دانته رحمت الاهى را شامل حال روم مشرک گردانید و جایگاهى ضرورى در مراتب رستگارى بر طبق دین مسیح به آن اختصاص داد و بدینوسیله روند تفکر قرون وسطا را تثبیت کرد؛ پس از آنکه مرد بى اعتقاد و سردباورى مانند ماکیاولى دستورهاى زیرکانه و مدبرانه خویش را براى تمشیت امور شهریار و مردم از قصههاى رومولوس(11) و نوما(12) و ویرگینیوس(13) و فابیوس(14) بیرون آورد و از این راه در امور قرنهاى شانزدهم و هفدهم تأثیر عمیق گذاشت؛ و سرانجام پس از آنکه محققى همچون منتسکیو در سرگذشت عظمت و انحطاط روم به شواهد خیره کننده اصولى برخورد که در کتاب معروف روح القوانین آنها را به نسلهاى بعد آموخت.
در اوایل قرن نوزدهم، نیبور(15) آغاز به اثبات این قضیه کرد که دانته و ماکیاولى و منتسکیو هرقدر هم در نتایجى که گرفتهاند هوشمندى و ابتکار چشمگیر به خرج داده باشند، در واقعیاتى که مسلم گرفته اند متأسفانه به خطا رفته اند. اگر هر یک از آن متفکران امروز زنده بود،نمیتوانست بپذیرد که آنچه اکنون در زمینه تاریخ روم از حسن قبول برخوردار است، مربوط به کشورى است که نامش به گوش او خورده است. رومولوس و نوما و سرویوس تولیوس(16) و کل سلسله اى از چهره هاى دیگر که زندگى و احوالشان سرچشمه پندهاى شیرین بود اکنون دورشده اند و به قلمرو اساطیر پیوسته اند؛ صورتى که نهادهاى سیاسى و مدنى رومی اکنون پیداکرده اند آنچنان دگرگون شده است که با استنتاجهایى که روزى براساس آنها میشد، در تناقض آمده است. فاصله درازى افتاده است بین تصور قرن نوزدهم از تاریخ روم، و تصورى که قرنها دراذهان مردم تأثیر و نفوذ داشت و میشد با آن شعبده بازى کرد.
البته هستند کسانى که نمیپذیرند که هیچ تصورى از روم، چه راست و چه دروغ، هرگز دراعصار بعد واقعاً تأثیرى در مسیر تاریخ داشته است. همه شنیدهایم که چیزهایى که واقعاً وحقیقتاً توالى امور بشرى را تعیین میکنند، باید داراى اهمیت و معناى اقتصادى باشند؛ ونظامهاى اجتماعى و سیاسى برحسب حجم عرضه موادغذایى و فلزات و کژروی ها ودگرگونیهاى پیش نشده بازرگانى و سایر مسائلى از این قبیل شکل میگیرند و شکوفا میشوند وبه راه انحطاط میافتند که مسلماً مستقل از اراده آدمیان است؛ و، بنابراین، رجوع به تجربههاى آگاهانه انسان در گذشته، به منزله فریاد بیهوده موجودات گمراهى است که نمیتوانند تصورناتوانى و ناچیزى خویش را بپذیرند. اگر حقیقت مطلب این باشد، و اگر براى تبیین کافى همه پدیده هاى اجتماعى و سیاسى باید فقط به قانون بازده نزولى(17) و نوسانهاى ارزش طلا و سایراینگونه علتهاى غیر شخصى رجوع کرد، پس مقایسه تأثیر تاریخ راست و تاریخ دروغ بى فاید هاست، و این نوشته نیز باید فریاد بیهوده موجود گمراه دیگرى به شمار آید.
ولى اجازه بدهید مراجعه کنیم به شاهد دیگرى از گرایشى که با علاقه، ولو بخطا، سعى درپیگیرى آن داریم. حتى نرم نشدنى ترین پیرو تعبیر اقتصادى تاریخ در انکار این قضیه درنگ خواهد کرد که در ظرف دو هزار سال گذشته )اگر نگوییم بیشتر( تاریخ قوم یهود آنگونه که در عهدعتیق ]یا تورات[ به ثبت رسیده، در میان عوامل فرهنگى مؤثر در جهان مسیحى جایگاه بسیارمهمی داشته است، و در نزد قوى فکرترین افراد سى نسل، داراى این خصلت جلوه گر شده که سند واقعیات دقیقى است که خداوند از طریق وحى به آدمیان ابلاغ کرده است صریحاً به منظوراینکه در امورشان در این دنیا راهنماى خطاناپذیرى داشته باشند. این سند همه چیز را دربرمیگرفته است. اصل و منشأ نوع بشر را روایت میکرده، و بىوقفه فرجام کار او را با پیشگویىنشان میداده است. به تفصیل سخن میگفته، و کوچکترین جزئیات سیر تحول اجتماعى وحقوقى و سیاسى قوم برگزیده خدا را مینمایانده است. هیچ مسألهاى در تدبیر مُلک یا رفتارفردى نبوده است که نمیشده با استناد به این تاریخ به آن پاسخ داد و به آن پاسخ ندادهاند. درطول هزار سال تحول در اروپاى غربى، امپراتوران و پاپها و شاهان و اسقفها و همه مراجع کوچکتر با استناد به رویه بنىاسرائیل خویشتن را سرپا نگهداشتند. در آن هزار سال، شایدموجب توالى پدیده ها واقعاً نوسانهاى ارزش طلا یا قانون بازده نزولى بود؛ اما هیلد براند(18) واینوکنتیوس سوم(19) و بونیفاکیوس هشتم(20) و شارل پنجم(21) و مارتین لوتر همه فکر میکردند ومیگفتند که وقتى تصمیم گرفتند براى تأثیرگذاردن در امور لااقل از کوشش فروگذار نکنند،انگیزه بزرگشان مشیت ایزدى بود آنگونه که در عهد عتیق به وحى آشکار شده است.
براى هر نوع فعالیت اجتماعى و سیاسى در جهان مسیحى، در تاریخ بنى اسرائیل سابقهاى یافت میشد. در سرگذشت آن قوم، پادشاهان جواز الاهى براى سلطنت مطلقه مییافتند،جمهورى طلبان براى حاکمیت مردم، و میانهروها براى شکل مختلط حکومت. اگر میخواستنداز شر حاکمی جبار خلاص شوند، میدیدند سموئیل هنگامی که اَجاج را در حضور خداوند پارهپاره کرد(22)، و همچنین اِیهود(23) و ییْهو (24)، راه این کار را هموار ساخته اند. اگر بر آن میشدند تا قومیرا نابود کنند، میدیدند سرنوشت عمالیق(25) و قبایل نافرمان کنعان الگویى براى ابراز لیاقت وکفایت است که خداوند نیز آن را روا دانسته است. آلبیگائیان(26) در تولوز، پیروان پاپ در درویِدا(27)و ]سرخپوستان[ پیکوات(28) در ]ایالت[ کنه تیکات ]در امریکا[ با مسرت تمام قتل عام شدند، زیرا تقوا و پارسایى ایجاب میکرد که بنابه دلایل تاریخى مذکور در تورات، مشیت الاهى بدینوسیله به اجرا در آید. در اینجا لازم به تفصیل نیست که رشد و توسعه اجتماعى و اقتصادى وسیاسى کشور امریکا در نخستین مراحل حیات تا حد اشباع بر محور اندیشه هاى برگرفته ازتاریخ عهد عتیق دور میزد. همینقدر میگوییم که لااقل یکى از دانشمندان معتبر، سراسر نظام سیاسى آن کشور را مرهون تأثیر حکومت اسرائیلى مآبانه اى میداند که در کتاب مقدس تشریحشده است.
حال ببینیم این مجموعه روایات تاریخى که قرنهاى دراز یکى از عوامل نیرومند درفعالیتهاى آگاهانه جهان مسیحى بود، اکنون در چه وضعى است. روح با مدارکو سنتهاى باستانى یهود چگونه معامله کرده است؟ پاسخ بقدرى روشن است که احیاناً نیازى بهگفتن نیست. ]حضرت[ آدم از حیث اهمیت تاریخى با رومولوس در یک ردیف قرار میگیرد.محنتها و پیروزیهاى بنىاسرائیل شکل حماسى تجربهاى معرفى میشود که بسیارى از قبایل کوچگر مشرق زمین نیز نظیر آن را داشته اند. پهلوانان و قانونگذاران و رهانندگان آن قوم مانندهمینگونه کسان در میان رومیان، به سطح افراد عادى بشر تنزل داده شدهاند. گفته میشودمیدانیم که نهادهاى اجتماعى و سیاسى بنىاسرائیل ذاتاً با نهادهایى که همه اقوام بدوى درشرایط مشابه به وجود آوردند و تکمیل کردند فرقى نداشت، و نباید نمونهاى براى هدایت سایرملل بهشمار رود. اثبات میشود که گردآورندگان مدارک و اسناد و وقایع نگاران یهودى نیز مانندمورخان بیشتر ملتهاى دیگر فاقد منبع الهامی خطاناپذیر بودند.
آیا تاریخ قوم بنى اسرائیل آنگونه که اکنون تغییر صورت داده، هرگز خواهد توانست مانندهنگامی که هنوز خصلت باستانىاش محفوظ بود، دوباره در انگیزههاى آدمیان تأثیر بگذارد،همانطور که مثلاً در قرنهاى شانزدهم و هفدهم میگذاشت؟ اکنون که میدانیم اسناد ما در شرحسوانح زندگى ]حضرت[ موسى هزار سال پس از مرگ او در مکتوبات تبلیغى - اخلاقى و دینىشکل گرفت و همانقدر موثق و قابل اعتماد است که مثلاً زندگینامهاى که امروز از آلفرد کبیر(29) بهمنظور تحکیم وحدت ملل انگلوساکسون نوشته شود، آیا بهرغم این اطلاع و آگاهى، باز همموساى کتاب مقدس به میهنپرستان ملتهاى مختلف الهام خواهد بخشید؟ آیا اکنون که میدانیم نظام حکومت قدیم یهود بیشتر در پرتو امید به آینده توصیف شده است تا با شناخت کارکردواقعى آن در گذشتههاى دوردست، آیا تدوین کنندگان قوانین اساسى کشورها هرگز دوباره خواهند خواست نورى از آن کسب کنند؟ به هر حال، یک پاسخ به این پرسشها میتوان داد. درحق تاریخ یهود نیز مانند تاریخ روم باید گفت: اعتقاد به آنچه دروغ بوده بیش از شناخت آنچه راست بوده در کردار آدمیان تأثیر داشته است.
ولى اینجا هم باز باید مکث کنیم و قائل به شرط و قید شویم. به ما خواهند گفت این نشان عقبماندگى از زمان است اگر گمان کنیم که کارهاى مردم قرون وسطا تحت تأثیر اعتقاد به تاریخ یهود )خواه راست و خواه دروغ( صورت گرفته است. طرفداران تعبیر اقتصادى به ما اطمینان خواهند داد که تعارض پاپ و امپراتور، در واقع کشمکش بر سر زمین بین دو گروه آزمند انحصارطلب بوده است. پیروان تعبیر براساس هواشناسى از روى اندازه مقطع درختهاى سکویا(30) درکالیفرنیا به ما نشان خواهند داد که موجب جنگهاى صلیبى کاهش بارندگى در آسیاى مرکزىبوده است، و نیازى به مراجعه به اعتقادهاى تاریخى پطرس گوشه نشین(31) یا برنارد قدیس(32)نیست. انبوهى از تعبیرگران متفرقه با قاطعیت خواهند گفت که مخلوطى از ناسازگاریهاى نژادىو مالى و هنرى، لوتر را به شورش برانگیخت، و در آن میان، معتقدات رهبران در خصوص تاریخ کتاب مقدس عاملى ناچیز و چشم پوشیدنى بود. اگر این تعبیرگران جملگى حق داشته باشند،مقایسه میان افکار درست و نادرست درباره تاریخ یهود را باید بى فایده دانست و رها کرد.
آنچه را خواسته ام با شاهد آوردن جنبههاى عمومی تاریخ روم و تاریخ یهود روشن کنم،همچنین میتوان بآسانى از بررسى برخى نمونهها در زمینههاى دیگر نیز مشاهده کرد. اصل ومنشأ آن دژ استوار آزادى و عدالت، یعنى دادرسى با حضور هیأت منصفه را مثال میزنم. درطول شش قرن تاریخ انگلستان، صادقانه و صمیمانه عقیده بر این بود که یا منشأ یا ضمانت مؤثر، یا هم منشأ و هم ضمانت مؤثرِ، محاکمه با حضور هیأت منصفه در "ماگناکارتا"(33) است،زیرا این عبارات بوضوح در ماده 39 آن دیده میشد: "هیچ فرد آزادى را نمیتوان دستگیر یازندانى یا مصادره اموال کرد یا از حمایت قانون محروم ساخت یا تبعید یا به هر نحوى نابود کرد،همچنین ما متعرض او نخواهیم شد و کسى را به تعرض او نخواهیم فرستاد، مگر به حکم قانونى همگنان او یا به موجب قانون سرزمین."
فورتسکیو و کوک و هیل و بلَکستون(34) و متخصصان کوچکتر تاریخ حقوق اساسى انگلستان خروارها کاغذ و جوهر مصرف کردند تا بلکه بتوانند بارونهاى رانى مید را که حقوق بشر را باچنین آینده نگرى و خردى و به وسیله ضمانتى اینچنین عامال منفعه براى نسلهاى آینده محفوظ داشته بودند، به حد کافى بستایند. بنابراین، وقتى کسى سخنان مطنطن ویگها و مخالفان امتیازات ویژه را میخواند، گاهى در فهم این نکته به اشکال برمیخورد که "ماگنا کارتا" ممکن بوده آگاهانه به چه منظورى غیر از فراهم آوردن شالودهاى استوار براى محاکمه با حضور هیأت منصفه تدوین شده باشد. همین فکر عمدتاً به امریکا نیز منتقل شد، به نحوى که میبینیم تاکر(35)و استورى(36) و بقیه آباء حقوق، "ماگنا کارتا" و هیأت منصفه را شالوده نهادهاى ضامن آزادى درآن کشور و از یکدیگر انفکاکناپذیر میدانند.
تصور پیوند "ماگنا کارتا" با دادرسى با حضور هیأت منصفه، در طول قرون به تحقق و حفظحکومت قانون بسیار کمک کرد و کسى شکى در این باره ندارد. ولى نقد تاریخى در قرن نوزدهم ثابت کرد که این پیوند و بستگى، بهعنوان یکى از واقعیات تاریخ، بکلى بى بنیاد است. "حکم همگنان او(37)" که در ماده 39 آمده، یکسره غیر از رأى هیأت منصفه(38) است. هنگامی که "ماگناکارتا" نوشته شد، چیزى به اسم محاکمه متهم با حضور هیأت منصفه در قانون انگلستان وجودنداشت. منشور بزرگ آزادیها در آن سرزمین، دادرسى با حضور هیأت منصفه را نه ایجاد، نه جایزو نه تضمین کرد. واقعیت مطلب این است. اما هر کسى که با تاریخ انگلستان حتى آشنایى متوسط داشته باشد، خود بآسانى میتواند تخمین بزند که تصور عکس این واقعیت چه نقشبزرگ و مهمی در تاریخ ایفا کرده است؛ و این باز مورد دیگرى است از اینکه، نه آنچه واقعاً روىداده، بلکه آنچه بهعقیده مردم روى داده، بهطور مؤثر )و بظاهر سودمند( در توالى امور بشرکارگر میافتد.
تا اینجا خواستهام براى روشن کردن موضوع بحث، شواهدى بیاورم از سوء تصورات کهنه وریشه دارى که خاستگاه آنها در هیچ عمل ارادى انسان یافت نمیشود. بهوقت و زحمتى که بایدصرف کنیم نمیارزد که به ذکر یکایک انبوه نمونه هایى بپردازیم که نشان میدهند به انگیزه منافع سیاسى یا شخصى، چگونه تاریخ عمداً به جعل و دروغ آلوده شده است. تحریف و کژنمایى آگاهانه و ارادى واقعیات همیشه یکى از ویژگیهاى سیاست و دیپلوماسى بوده و بسیارى ازجالبترین مسائل و مشکلات را براى مورخان ایجاد کرده است. اندکى بیش از چهل سال پیش،یکى از موارد دخیره کننده اینگونه تحریفها اروپا را به لرزه در آورد. امپراتورى آلمان در 1870 پابه عرصه وجود گذاشت، و باعث تولد آن، یک دروغ بود. اطلاع ما از این امر، مبتنى بر شهادتکاملاً مستند خود دروغگوست. بیسمارک میخواست فرانسه را بزور به جنگ بکشاند و از اینکهدیپلوماسى او براى رسیدن به این مقصود ظاهراً شکست خورده بود، در نومیدى عمیق به سرمیبرد. ولى در همین حال مراسلهاى از پادشاه پروس حاوى گزارش آخرین گفتوگوى او باسفیر فرانسه دریافت کرد. ملاقات شاه و سفیر کاملاً دوستانه بود. اما بیسمارک بلافاصله متنم راسله را به نحوى تغییر داد و پیچانید و به اطلاع عموم رسانید که آلمانیها خیال کردند سفیر بهپادشاه اهانت روا داشته، و فرانسویها بعکس پنداشتند که پادشاه به سفیر توهین کرده است.نتیجه آنچنان فورانى از احساسات در هر دو کشور بود که فوراً جنگى سرنوشتساز برانگیخت وبه سقوط فرانسه و تأسیس امپراتورى آلمان انجامید.
تاریخ امریکا نیز پر از مواردى است که به لحاظ وقاحت و بدخواهى شاید کمتر از آنچه گفتیم نیست، با این تفاوت که، تا جایى که میدانم، در هیچ موردى فاشگویى، بدون اعتنا به اصول،مانند اعتراف صریح بیسمارک به سهم خود در آن تقلب و فریبکارى دیده نمیشود. یکى ازنمونهها، دست بردن در پرونده درِد اسکات(39) است تا وانمود شود که رئیس دیوانعالى کشورامریکا رأى داده که سیاهپوستان داراى هیچ حقى نیستند که سفیدپوست ملزم به رعایت آن باشد.چنین تفسیرى از آن رأى حتى تا امروز در کتب و نشریاتى که کمابیش ادعاى آبروى علمی دارند،مشاهده میشود. ولى به جاى ذکر نمونهها و شواهد بیشتر، بد نیست اکنون به بعضى از نتایجى بپردازیم که ممکن است از کل مطلب گرفت.
جاى هیچ مناقشه نیست که روح نقادى در تاریخ نویسى قرن نوزدهم برخى نتایج شگفتانگیز داده است. زندگى گذشته بشر را بهنحوى بازسازى کرده است که اهمیتش ازدگرگونیهایى که علوم فیزیکى در تصورات ما از جهان مادى پدید آوردهاند، کمتر نیست. پسشگفت نیست که شکاکیت بر سراسر صنف مورخان چیره شده است، و فقط سرسختترین وبى باکترین تاریخ نگاران هنوز جرأت میکنند حتى پیش یا افتاده ترین مطالب را بدون استناد به مآخذ اصلى در پانوشتها، در نوشته خود بیاورند. شگفت نیست که جستجوى خستگى ناپذیربراى یافتن واقعیات تازه، هر فعالیت دیگر تاریخ پژوهان را تحت الشعاع قرار داده است. وشگفت نیست که حاصل جستجو براى یافتن واقعیات تازه از قسم عینى، غفلت از واقعیات دیرین از قسم دیگر و مطالعه و سنجش آنها به نحو شایسته شده است. ما مقهور شکوه دستاوردهاى خود در کشفهاى تازه و سرمست از برترى خویش به نسلهاى نگونبخت پیشین شده ایم. یک ردیف آجر نو یافته در بینالنهرین یا یک مقبره تازه گشوده در کرانه نیل کافى است که اطلاعاتى نوظهور درباره تیگلت پیلسر(40) و سلسله شانزدهم به ما بدهد، و بلافاصله به حالیونانیان نسل پریکلس رقت آوریم که، با همه فرهیختگى، از این اطلاعات محروم بودند. ازکاوشهاى باستانشناسى در آرگوس(41) و کرِت به شناختى از پهلوانان هومر دست مییابیم که حتى دانشمندترین مردان روم باستان در عهد قیصر آوگوستوس به خواب هم نمیدیدند. به حال رومیان حتى بیش از یونیان سرچشمه الهام قرار داده بودند. حس تحقیرمان نسبت به قرون و اعصار کمکم افزون میشود تا سرانجام نسبت به قرن هجدهم به اوج میرسد، هنگامی که گیبن، اُسوه تاریخنگارى روزگار خویش، "سقوط" امپراتورى روم غربى را با جزئیات دلخراش شرح میدهد، حال آنکه هر شاگرد مدرسهاى در عصر خجسته ما از همکاران درخشانمان میآموزد که آن امپراتورى اساساً هیچ گاه "سقوط" نکرد.
براى پى بردن به خطرهاى ناشى از اهمیت دادنِ بیش از حد به حقایق نو یافته در تاریخ،نیازى به غور و تأمل طولانى نیست. کسانى گمان برده اند که موسى و رومولوس و نوما واقعاًآنگونه بود هاند که مدتهاى دراز تصویر میشدند، و همچنین اعتقاد داشته اند که دادرسى با حضورهیأت منصفه را "ماگنا کارتا" تضمین کرده است. ما ناظران روشناندیش، پرداختن به عقایداینگونه کسان را دون شأن خود میدانیم، و ناآگاهانه احساس میکنیم که در احوال و امور خودچنین مردم نادانى، کمتر چیزى وجود داشته که در خور توجه دانشواران آبرومند باشد. این البته،از نظر منطق، مغالطهاى وحشتناک است، ولى وجود و تأثیر آن در حال حاضر انکارپذیر نیستو بسا که سهمی داشته باشد در دور شدن پرشوق و حرارت نسل جوانتر تاریخ پژوهان، بویژه درکشور ما امریکا، از حوزه تاریخ قرون وسطا. سه کس را در نظر دارم، هر سه زیر چهل سال، که بهوسیله بررسیهاى شایان توجه در تاریخ قرون وسطا درجه دکترى گرفته اند و اکنون مقام استادى دارند. ولى در آثار جدى و محققانهاى که از قلم هر یک تراویده، اولى با نهایت بى رغبتى فقط تا صلح وستفالى(42) به گذشته برمیگردد، دومی محور کوششهایش نیمه نخست سده نوزدهم است، و سومی با افتخار اعلام میکند که به هیچ چیزى که پیش از 1870 روى داده باشدعلاقه واقعى ندارد.
راه دفع شرور و آفاتى که ممکن است در گرایشهاى ذکر شده نهفته باشد، به روى ما باز است.باید بى پرده اذعان کنیم که هر چه بهزعم فلان عصر یا فلان مردم راست بوده، براى آن عصر یا آن مردم حقیقت داشته است. واقعیات عینى مربوط به آدم ابوالبشر و موسى و محاکمه با حضورهیأت منصفه و رومولوس هیچ رابطه مسأله ندارد. تنها چیزى که به کار مورخ مربوط میشود این است که افکار و تصورات مورد بحث، بُن مایه فعالیتهاى آدمیان در آن عصربوده است.
این اصول بررسى تاریخى، براى همگان آشنا و بى چون و چراست. اما عمل کردن به آنها،مسألهاى دیگر است. بویژه با توجه به گردبادى از نقادى و کشفهاى تازه که در سده نوزدهم وزیدن گرفت، احترام به عقاید تاریخى عصرهاى محروم از اینگونه مزیتها، اکنون بى نهایت دشوار شده است. نازیدن ما به دستاوردهاى عصرمان، همه داوریهاى ما را درباره گذشته به اعوجاج میکشاند. بر این عقیدهایم که مغزهاى متفکر نسلهاى دوردست بیهوده کوشیده اند باهوشمندى و کیاست بى مانند نظامی از نهادها بر شالوده تعالیم موسى یا نوما بنیاد نهند. هر قدرهم چنین کوششى دقیقاً با مقتضیات آن زمانه سازگار بوده، ما با بى علاقگى و رخوت سرگذشت تکوین آن نظام را دنبال میکنیم. تنها هنگامی به شوق میآییم و آتش علاقه در دلمان زبانهمیکشد، که مغزهاى متفکر مزبور تصادفاً به اندیشهاى مقبول و باب طبع مردم روزگار ما رسیده باشند. بلافاصله همه توجهمان جلب میشود به این واقعیت تصادفى که در موقعیت آن روزچیزى وجود داشته که پیشاپیش خبر از اندیشه یا دستاوردى در قرن شگفتانگیز بیستم بدهد، وبکلى بى اعتنا میمانیم به اینکه نظام نهادهاى یاد شده با چه هوشمندى و تدبیرى با نیازها ومحیط آن عصر تطبیق داده شده بود.
در تاریخ پژوهى، امروزه نیاز مبرم و اساسى ما به فروتنى است. واقعیات گذشته هرگزبهطور علمی درک نخواهد شد تا وقتى که تاریخ پژوهان در برابر کامیابیهاى ما در معکوس کردن اعتقادهاى کهن خیره و مبهوت بمانند. بدترین ابزار براى فهم کردار کسانى که روشنبینى ما رانداشته اند، حس تحقیر نسبت به آنهاست. مردم سدههاى گذشته نیز با همه سوء تصوراتشان درباره آدم ابوالبشر و رومولوس و محاکمه با حضور هیأت منصفه، اغلب بسیار شبیه ما فرزندان خردمندترشان میاندیشیدند و عمل میکردند. هر کس از تیزبینى تاریخى بهرهمند باشد، بهصفاتى در ایشان پى خواهد برد بسیار نزدیک به آنچه سابقاً فطرت انسانى نامیده میشد. اینکه در بسیارى موارد تحت تأثیر جهل و خطا عمل میکردند، تاریخشان را باید بیشتر جالب نظرکند، نه کمتر. دست کم اینکه زندگى میکردند و عمل میکردند و کارهایى انجام میدادند.
لوز دیکینسن(43) با همان هوش و تیزبینى همیشگى چه خوب به قلب مسأله نفوذ میکند هنگامی که مینویسد:
اینکه فلسفه یا دین گذشتهاى را بگیرید و به آزمایشگاه ببرید و بخواهید حقیقت آن رابیازمایید و اگر از بوته آزمون سربلند بیرون نیامد، دورش بیندازید، مساوى است با سوءفهم کامل ارزش و معناى آن. پرسش واقعى این است که چه زندگى استثنایى یاشگفتآور یا غمانگیز یا خند هآورى صرف ایجاد این نمونه گرانبها شده است؟ این فلسفه یا دین چه امکانهایى را نخستین بار در جهان آشکار کرده است؟ اگر شمّ زندگى دارید،باید اینگونه به آن بنگرید.
بر سبیل توجیه، عدهاى معتقدند که تاریخ پژوهى درس عبرتى براى امروز است؛ جمعى دیگر میگویند تاریخ پژوهى سیر تکوینى وضع کنونى را دنبال میکند و به ما بینایى بیشترى نسبت به احوالمان میدهد. به هر حال، بر هر یک از این دو مبنا، تاریخ پژوه موظف است برحس تحقیر خود نسبت به اعتقادهاى نادرست کسانى که با آنان سر و کار دارد، با فروتنى کاملچیره شود. کار او ارائه رویدادهاى گذشته بر حسب توالى علّى آنهاست: یعنى نه این یا آن رویدادفى نفسه و بتنهایى، بلکه این رویداد به عنوان علت آن رویداد، و رویدادى دیگر به عنوان معلولآن. تاریخپژوه باید نیرومندترین عامل در این زنجیره علت و معلول را اعتقادهاى آدمیان بداند،مگر آنکه حاضر باشد از تعبیر اقتصادى تاریخ یا همه آن تعبیرهاى متفرقهاى که گفتیم بهشدیدترین صورت پیروى کند. به هیچ وجه مهم نیست که اعتقادى درست یا نادرست باشد.منتسکیو در روح القوانین مینویسد: "در میان ملتى آزاد، اغلب اهمیت ندارد که افراد غلط استدلال کنند یا درست؛ فقط کافى است که استدلال کنند، زیرا آزادى از تعقل و استدلال میشکفد." این حکم در مورد اعتقادهاى مردم درباره تاریخ نیز صادق است، خواه تاریخ خودشان باشد و خواه دیگران. آنچه اهمیت دارد خود اعتقادات است، چه درست باشد و چه نادرست، زیرا موضوع تاریخ بر شالوده اعتقادها شکل میگیرد.
بدینسان، باز میرسیم به چکیده کل مطلب. هر چه راجع به معنا و اهمیت دگرگونیهاى عمیقى بگوییم که از بسیارى جهات در شناخت تاریخى در قرن نوزدهم روى داد، باز هم کم گفته ایم. و هر چه در باب تغییر نگرش عمومی به تاریخ بگوییم که محصول آن دگرگونیها بود، بازهم مبالغه نکرده ایم. با اینهمه، از یک جهت باید نهایت احتیاط را در مواجهه با این وضع تازه بهکار ببریم. مورخ وقتى از کشفهایى شادمانى میکند که اعتقادهاى گذشته را معکوس کرده است،باید جانب فروتنى و اعتدال را بگیرد. باید به یاد داشته باشد که معکوس شدن اعتقادها عطف به ماسبق نمیکند و در اندیشه و کردار نسلهاى بى خبر از واقعیت امر، تأثیر نمیگذارد. مختصر آنکه باید به خاطر بیاورد که در بخش اعظم تاریخ، خطا بیش از حقایق نو یافته اهمیت دارد
1ـ William A. Dunning| Truth in History| in Herman Ausubel| ed.| The Making of Modern Europe (New York: TheDryden Press| 1951)| Vol. I| pp. 14 - 27. 2ـ وقتى یهودا به عیسى خیانت میکند و یهودیان آن حضرت را میگیرند و به دیوانخانه به نزد پیلاطس والى رومی سرزمین یهودیه میبرند تا او حکمبه مصلوب کردنش بدهد، گفتوگویى بدین شرح بین وى و عیسى روى میدهد: \\\"پس پیلاطس باز داخل دیوانخانه شد و عیسى را طلبیده به او گفت آیاتو پادشاه یهود هستى؟... عیسى جواب داد تو میگویى که من پادشاه هستم. از این جهت متولد شدم و به جهت این در جهان آمدم تا به راستى شهادتدهم و هر که از راستى است سخن مرا میشنود. پیلاطس به او گفت راستى چیست؟ و چون این را بگفت باز به نزد یهودیان بیرون شده به ایشان گفتمن در این شخص هیچ عیبى نیافتم...\\\" الخ \\\"انجیل یوحنّا\\\"، باب 18. (مترجم) 3ـ Alcibiades (حدود 450 تا 404 ق م). سیاستمدار و سردار آتنى و دوست سقراط که به زیبایى وبىپروایى شهره بود. (مترجم) 4ـ St. Simeon Stylites )954 - 093 م). زاهدى اهل سوریه که سى سال آخر عمر را بر بالاى ستونى بهارتفاع 20 متر گذراند (ریشه لقب او واژه یونانى stylos به معناى ستون است). او از آنجا موعظه میکرد وبسیارى را به کیش خود در آورد و از طریق مریدانش تأثیر معتنابه بر جاى گذاشت. (مترجم) 5ـ htuomnoM . 6ـ تصور میرود غرض J. F. Jameson )1895 - 1937( مورخ امریکایى باشد که از 1905 تا 1928مدیر بخش پژوهشهاى تاریخى در مؤسسه کارنگى در شهر واشنگتن بود، و از 1928 تا هنگام مرگ، رئیسبخش نسخههاى خطى کتابخانه کنگره امریکا. (مترجم) 7ـ Titus Livius (یا Livy: 59 ق م تا 17 م). مورخ رومی. نظریات دانشمندان قرون وسطا درباره تاریخروم عمدتاً مأخوذ از نوشته هاى او بود. (مترجم) 8ـ Publius Vergilius Maro (یا Vergilیا Virgil: 70 تا 19 ق م). شاعر رومی. (مترجم) 9ـ Lucius Cincinnatus (تولد در حدود 5 19 ق م). سردار با تدبیر و دلاور رومی که به ساده زیستى وتوانایى و پارسایى شهره نسلهاى بعد بود. (مترجم) 10ـ Marcus Camillus (وفات در حدود 365 ق م). سردار بزرگ رومی. (مترجم) 11ـ Romulus. بر طبق روایات افسانهاى، نخستین پادشاه روم (از 753 تا 716 ق م) که به اتفاق برادرشرموس شهر رم را بنیاد کرد، اما بعد او را کشت. در روزگاران بعدى رومیان او را به عنوان خداى جنگمیپرستیدند. (مترجم) 12ـ Numa Pompilius دومین پادشاه افسانهاى روم (از 715 تا 673 ق م). (مترجم) 13ـ Virginius. بنابه روایات افسانهاى، سربازى رومی که چون حکمران میخواست دخترش را به بردگى ببرد، در حضور او دختر را کشت. (مترجم) 14ـ Fabius. نام یکى از خانوادههاى قدیمی و محترم روم که چند تن از افراد آن به مقامهاى بلند رسیدند ومعلوم نیست مقصود نویسنده کدام یک از ایشان است. (مترجم) 15ـ B. G. Niebuhr )1381 - 6771(. سیاستمدار و مورخ و فیلولوگ آلمانى که در تاریخ و اسنادتاریخى و حقوقى روم باستان پژوهشهاى ارزنده داشت. (مترجم) 16ـ Servius Tullius. ششمین پادشاه افسانهاى روم (از 578 تا 534 ق م). (مترجم) 17ـ snruter gnihsinimid fo wal . 18ـ Hildebrand. احتمالاً منظور قدیس گرگوریوس هفتم است که از 1073 تا 1085 میلادى پاپ بود.(مترجم) 19ـ Innocent III. پاپ از 1179 تا 1180 میلادى. (مترجم) 20ـ Boniface VIII. پاپ از 1294 تا 1303 میلادى. (مترجم) 21ـ Charles V. احتمالاً منظور امپراتور مقدس روم است (تولد 1500، وفات 1558 م) که از نوزدهسالگى به مدت 37 سال با اقتدار در اروپا سلطنت کرد و دو سال پیش از مرگ در اوج قدرت کناره گرفت ودر صومعهاى معتکف شد. (مترجم) 22ـ در عهد عتیق، کتاب اول سموئیل، باب 15 آمده است: \\\"و سموئیل گفت اَجاج پادشاه عمالیق را نزد من بیاورید و اَجاج بخرمی نزد او آمد... و سموئیل گفت چنانکه شمشیر تو زنان را بى اولاد کرده است همچنینمادر تو از میان زنان بىاولاد خواهد شد و سموئیل اَجاج را به حضور خداوند در جلجال پاره پاره کرد.\\\" (مترجم) 23ـ ایهود بن جیراى بنیامین که در عهد عتیق، سفر داوران، باب سوم گفته شده عَجلون پادشاه موآب را باخنجر کشت و بنىاسرائیل از دست موآبیان آزاد شدند و \\\"زمین هشتاد سال آرامی یافت.\\\" (مترجم) 24ـ در عهد عتیق ذکر دوکس به این نام آمده است: یکى ییهو ابنحنانى و دیگر ییهو ابن نمشى. (مترجم) 25ـ قومی صحراگرد از دشمنان بنىاسرائیل که ذکرشان بالاتر آمد. (مترجم) 26ـ Albigenses. فرقهاى داراى عقاید ثنوى که در سده یازدهم میلادى در شهر آلبى در جنوب فرانسه پیداشدند و کاتولیکها آنان را بدعتگذار اعلام کردند و سالهاى دراز به جنگشان رفتند تا سرانجام با آزار بسیارایشان را برانداختند. (مترجم) 27ـ Drogheda. شهرى در انگلستان. (مترجم) 28ـ stouqeP . 29ـ Alfred the Great )998 - 948 م). شاه ساکسونهاى غربى. لندن را گرفت و سراسر انگلستان را زیرفرمان حکومت مرکزى خود آورد. قوانین خوب گذشته به فرمان او گردآورى و تدوین شد. پشتیبان اهلفرهنگ بود. (مترجم) 30ـ Sequoia. نوعى درخت همیشه سبز و تنومند که ارتفاع آن به بیش یکصد متر میرسد و در حاشیهشمال غربى امریکا و جنوب غربى کانادا میروید. بعضى از این درختان تا چهار هزار سال عمر دارند.(مترجم) 31ـ Peter the Hermit )5111 - 0501 م). راهب فرانسوى که برخلاف اسمش در جنگلهاى صلیبىشرکت داشت و با ترکها جنگید و به بیت المقدس هم رسید. (مترجم) 32ـ St Bernard )3511 - 1901 م). روحانى فرانسوى، مخالف سرسخت فلسفههاى عقلى و یکى ازکسانى که مردم را به شرکت در جنگهاى صلیبى فرا میخواند. (مترجم) 33ـ Magna Carta (= فرمان یا منشور بزرگ). سند تاریخى بسیار مهمی که بارونهاى انگلستان در 1215میلادى در محلى به نام رانىمید )Runnymede( بزور به امضاى جان پادشاه آن کشور رساندند، و او در آنبه رعایت بعضى مزایاى ایشان و حقوق رعایا متعهد شد. تفسیرهاى بعدى مواد ماگناکارتا (گرچه گاهىنادرست) در تکامل حقوق اساسى انگلستان بسیار مؤثر بود، و این سند به هر حال نماد تفوق قانون اساسىبر شاه و مانع او از اعمال قدرت مطلق شد. موضوع بحث نویسنده در اینجا، یکى از همان تفسیرهاى نادرست ولى بسیار سودمند است. (مترجم) 34ـ John Fortescue (حدود 1394 - 1476 م)، Edward Coke )4361 - 2551(، Matthew Hale)6761 - 9061(، William Blackstone )1723 - 1780( - حقوقدانان معروف انگلیسى. (مترجم) 35ـ Tucker. لااقل سه تن حقوقدان به این نام خانوادگى در امریکا میشناسیم که همه در قرنهاى هجدهم و نوزدهم در زمینه حقوق اساسى کار کردهاند و تألیفاتى داشته اند. معلوم نیست کدام یک منظور نویسندهاست. (مترجم) 36ـ Joseph Story )5481 - 9771(. حقوقدان امریکایى. (مترجم) 37ـ sreep sih fo tnemgduj . 38ـ yruj eht fo tcidrev . 39ـ Dred Scott )8581 - 5971(. برده سیاهپوستى متولد ایالت ویرجینیا که در 1848 به دادگاه شکایتکرد که چون در جایى مقیم بوده که بردهدارى در آن نیست، لذا صاحبش باید او را آزاد کند. دیوانعالى امریکادر 1857 دعواى او را رد کرد. (مترجم) 40ـ Tiglath Pileser. شاه نامدار آشور که از 745 تا 727 ق م سلطنت کرد و با مادها جنگید و تا دریاىخزر در شمال و تا سوریه و یهودیه در غرب پیش رفت و بانى اصلاحات و تأسیسات مهم لشکرى وکشورى بود. (مترجم) 41ـ Argos. از شهرهاى یونان باستان. (مترجم) 42ـ peace of Wesphalia. صلح منتج از انعقاد دو پیمان در 1648 که به بسیارى از اختلافهاى دولتهاىبزرگ اروپایى پایان داد و به سویس و هلند استقلال کامل اعطا کرد و در تاریخ اروپا داراى اهمیت بسیاراست. (وستفالى ناحیهاى در شمال باخترى آلمان و مرکزش مونستر است). (مترجم)
درباره فروشگاه
اطلاع رسانی
شبکه های اجتماعی
تماس با ما