جدایی علوم انسانی از علوم تجربی

جدایی علوم انسانی از علوم تجربی

بنابراین علوم انسانی از علوم تجربی جدا میشوند زیرا در تبیین حیات جمعی معیارهای فیزیک یا شیمی به طور فراگیر کاربرد نخواهد داشت و از آنجا که علمیت یک موضوع اتکاء اکید بر این معیار دارد، علمیت علوم اجتماعی مورد مناقشه قرار می گیرد

1405/05/17

دکتر منصور صفت گل

بنابراین علوم انسانی از علوم تجربی جدا میشوند زیرا در تبیین حیات جمعی معیارهای فیزیک یا شیمی به طور فراگیر کاربرد نخواهد داشت و از آنجا که علمیت یک موضوع اتکاء اکید بر این معیار دارد، علمیت علوم اجتماعی مورد مناقشه قرار می گیرد. این امر در مسئله عینیت علوم به خوبی دیده می شود. بنابر دیدگاهی همگانی علوم عینی هستند. یعنی تعیین آنها ناشی از اعیان و اشیاء مورد پژوهش آنهاست. حال آنکه علوم انسانی چنین نیستند. دانشمندان با رویدادهای قانونمند تکرار پذیر و اصحاب علوم انسانی با رویدادهای نامکرر سروکار دارند. از سوی دیگر، گرچه علوم تاریخی و اجتماعی از لحاظ منشأ الهام مانند علوم طبیعی هستند اما تفهمی بودن، تاریخی بودن و ناظر بر فرهنگ بودن مایه تمایز آنان از دیگر علوم می گردد. 30 همینکه از علوم طبیعی دورتر و به علوم اجتماعی و انسانی نزدیک تر می شویم، در می یابیم که درگیر شدن شخصی داننده به شیوه هایی هرچه قطعی تر و تعیین کننده تر بر روند پژوهش تأثیر می گذارد. زیرا در این زمینه عالم در انتخاب، ارزیابی و تعبیر داده ها قضاوت شخصی بیشتری به عمل می آورد و سابقه ذهنی و پیش اندیشی های او به نحوشدیدتری بر ساخته های ذهنی او اثر می گذارد. مثبت گرایان این دیدگاه را نمی پذیرفتند

آنان درباره قضایای تاریخی نظریه ویژه ای ارائه می کردند. اگر از آنها پرسیده می شد که قضایای تاریخی که مربوط به امور غیر قابل مشاهده گذشته هستند با دیدگاه تجربی چگونه همخوان خواهند شد؟ پاسخ می دادند که این قضایا با معنی اند، زیرا اگر چه مستقیماً تحت تجربه در نمی آیند اما آثار و نتایج آنها در حوزه مشاهده و آزمایش می گنجد.

اگر پذیرفته شود که تاریخ جریانی از کنش های متقابل بین تاریخ نویس و گذشته ای که او آن را به رشته تحریر می کشد، میباشد، روشن میگردد که چرا از دیدگاه معیارهای علم تجربی اطلاق نام علم بر آن دشوار خواهد بود، و نیز اگر پذیرفته شود که نظام های تاریخی حتی در جزئیات، گرایش خاص سازندگان آنها را منعکس می سازند، مسئله روشن تر می گردد. کار معتقد است که طرح تاریخ در ذات فی نفسه وقایع وجود ندارد بلکه این طرح به وسیله آگاهی و تجربه تاریخ نویس بر وقایع تحمیل می شود. وی می افزاید که مقایسه میان تاریخ و علم نیز کاذب است. زیرا علم نمایش خود را بارها تکرار می کند، زیرا شخصیت های نمایش موجوداتی هستند که نسبت به گذشته یا اشیای بیجان شعور ندارند. در تاریخ نمایش نمی تواند خود را تکرار کند و حالت اجرای اول هرگز نمی تواند دوباره جان بگیرد. و تمام مقایسه های بین تاریخ و علم و همه نظریه های دوری تاریخ با خطای بنیادی ندیده گرفتن شعور انسان نسبت به گذشته آغشته اند.

پرسشی که در این میان رخ می نماید این است که چنین اندیشه هایی از چه زمانی شروع به گسترش کردند؟ زایش تاریخ نویس مرهون عقیده ای بود که راه دانش را کشف قوانین و اصول قابل تعمیم پدیده های خاص می دانست. کاربرد این نظریه از زمان ابن خلدون مطرح شده بود. او در مقدمه معروف خویش نوشت که تاریخ، علم تحقیق درباره حوادث و مبادی آنها و جستجوی دقیق برای یافتن علل آنهاست و علمی است درباره کیفیات وقایع و موجبات و علل حقیقی آنها از این رو وی تاریخ را ناشی از حکمت می داند منتسکیو در مقدمه خویش بر روح القوانین نوشت که قصد او ارائه اصول بوده است. موارد بخصوصی را مشاهده کرده ام که خود بخود بر آن اصول تطبیق می یابد. دریافته ام که چگونه تاریخ همه ملت ها چیزی جز داده های این اصول نیست پس از آن کم کم مطالعه تاریخ کلیدی برای دریافت قوانین شد و قوانین تاریخ چهره علم به خود گرفت.

علم در این تلقی یادآور نظریه دایره های تو در تو است. دانش های کنونی آدمی به صورت دوایر وسیعی تلقی می شود که در مرکز آن یعنی مبتنی بر تجربه و سپس کنترل عموماً سست تر مشاهده و آنگاه به ترتیب شعب منطقی و ریاضی و بعد از آن علم به آثار و بقایا و کوشش برای رفع نقایص اسناد و مدارک اتفاقی خود قرار دارد و دایره آخرین به صورت باتلاق وسیعی شامل اشتغالات و تصمیمات روزمره است که در آن بشر به ندرت وقت دارد که از کم و کیف امور اطلاع حاصل کند و اغلب اصولاً اطلاعاتی در اختیار او نیست و در اینجاست که سرگرمی ها و عواطف و خیال پردازی ها و تخیل نیز خودنمایی میکند. وضع تاریخ در این میان قرار گرفتن در دایره علم به آثار و بقایا است که به فلسفه نزدیک می شود.

این علم به آثار و بقایا، همان زمینه مطالعه تاریخی است. در اینجا کار مورخ مطالعه گذشته است. گذشته جوامع انسانی با پیش چشم داشتن ویژگی های منحصر به فرد موجود در هر جامعه. این ویژگی های منحصر به فرد سبب عدم تکرار رویدادها در یک جامعه و عدم همانندی آنها با دیگر جوامع می شود که درک تجربی به مفهوم جدید را دشوار می سازد. از این دیدگاه تاریخ از سویی به هنر نزدیک می گردد زیرا به کار انداختن نیروی تخیل را باعث می گردد و از سوی دیگر چون هدف آن مانند دیگر علوم کشف حقیقت است و حقیقت بیشتر از زیبایی مورد نظر تاریخ میباشد، از این جهت روح علمی و انتقادی برای مورخ از ضروریات است و باید روش مشخص و معینی برای بررسی و تحقیق داشته باشد، پس مانند دیگر علوم تلقی می شود.

آنچه مطرح شد شد، فشرده ای از دیدگاه های گاه متناقض درباره پیوند میان علم و تاریخ بود. از مجموع مسائل طرح شده می توان بدین نتیجه رسید که وارسی علمی بودن یا نبودن تاریخ از دو دیدگاه میسر است، روش تاریخ نگاران و نیز موضوعی که بدان می پردازند. موضوع تاریخ یعنی اجتماعات انسانی از سوی مورخان به شیوه های گاه گوناگونی مورد بررسی قرار می گیرد، برای تاریخدان جامعه تاریخی بشری آمیزه ای است از فردیتهای نامتجانس منحصر به فرد به همراه کلیتهای متجانس دائماً تکرار شونده در کنار جزئیات مشاهده شونده و احساسی و ادراکی و عمومیت های استنباطی و تفهیمی از دیدگاه جزئی نگر این اجتماعات در ظاهر دارای فردیت های نامتجانسی هستند که نمی توان آنها را با هم مقایسه کرد. هر قوم سیما و ساختمان و حقوق و اخلاق و ساختار اقتصادی ویژه ای دارد که زیبنده او است و ظاهراً هر گونه تعمیم در این زمینه تقریباً ناممکن به نظر می آید. آیا تاریخ توالی پیشامدهایی است که پی در پی رخ می دهند و به هیچ وجه تجدید نمی شوند؟ اگر چنین باشد واقعیت اجتماعی تنها موضوع فلسفه ای مجرد و مبهم و یا رسالات منفردی صرفاً توصیفی و تشریحی خواهد بود. درک مورخ از صور نوعی یا انواع اجتماعی البته این روند را دگرگون می کند. بنابراین لازم است به تاریخ و موضوع آن و پیوند آن با علم پرداخته شود.

کليه حقوق اين سايت به انتشارات سمير تعلق دارد.
طراحی و توسعه شرکت بهبود سامانه فرا ارتباط
شناسه ورودی یا کلمه عبوری صحیح نمی باشد.