Untitled Page


بينوايان-انتشارات دبير

بینوایان

این رمان با بررسی ماهیت قانون و بخشش، تاریخ فرانسه، معماری و طراحی شهریِ پاریس، سیاست‌ها، فلسفه اخلاق، ضداخلاقیات، قضاوت‌ها، مذهب، نوع و ماهیت عشق را شرح می‌دهد.

کد : 020

نوبت چاپ :

نویسنده : ویکتور هوگو

مترجم : سید مهدی علوی

تعداد صفحات : 112

شابک : 9789642621002

سال انتشار : 1403

 

95,000 تومان ( 1% )
94,050 تومان

از مجموعه ما دیدن فرمائید

تعداد بازدید : 0



  • معرفی کتاب
  • درباره نویسنده
  • درباره مترجم

female viagra uk

female viagra review

buy abortion pill online

name of abortion pill in uk blog.icuracao.net buy abortion pill online

buy naltrexone 3mg

where to buy low dose naltrexone

داستان در 1815 در دینی آغاز می‌شود، جایی که ژان والژان به عنوان یک روستایی پس از نوزده سال حبس - پنج سال برای دزدیدن نان برای سیر کردن خواهر و خانواده او و چهارده سال به خاطر فرارهای متعدد او- از زندان آزاد شده است.
او توسط مهمانخانه دار پس رانده می‌شود زیرا گذرنامه او زردرنگ است و نشان می‌دهد که پیش از این جبرکار بوده است. او با عصبانیت در خیابان می‌خوابد. اسقف خیراندیش دینی، مایرل به اون پناه می‌دهد. هنگام شب ژان والژان با ظروف نقره مایرل فرار می‌کند. هنگامی که پلیس او را دستگیر می‌کند، اسقف مایرل وانمود می‌کند خود ظروف نقره را به او داده است و پافشاری می‌کند که او دو شمعدانی نقره را که فراموش کرده بود نیز با خود ببرد. پلیس توضیحات او را می‌پذیرد و می‌رود. مایرل می‌گوید زندگی او را برای خدا بخشیده است و او باید پول این شمعدانی‌ها را برای ساختن یک مرد صادق از خود به کار برد.
سخنان مایرل والژان را به فکر فرو می‌برد. هنگامی که او در خود فرورفته است از روی عادت سکه 40 سوئی کودکی دوازده ساله به اسم پتی جرویس را می‌دزدد و او را تعقیب می‌کند. او سریع خود را بازمی‌یابد و کل شهر را به دنبال او می‌گردد. در همان زمان سرقت او به مسئولین گزارش می‌شود. والژان خود را پنهان می‌کند زیرا اگر او دستگیر شود باید تمام عمر خود را به عنوان جبرکار سپری کند.

 شش سال می‌گذرد و والژان از نام موسیو مادلین استفاده می‌کند. او صاحب یک کارخانه ثروتمند می‌شود و به عنوان شهردار شهری انتخاب می‌شود که با نام م ــ-سور-م ــ شناخته می‌شود، (مونتروی، پا-دو-کاله). هنگام قدم زدن در خیابان مردی را می‌بیند به نام فوشلوان که در زیر چرخ‌های یک گاری گرفتار شده است. هنگامی هیچ شخصی برای بلند کردن گاری حتی در ازای پول داوطلب نمی‌شود، تصمیم می‌گیرد خود او دست به نجات فوشلوان بزند. او زیر گاری می‌خزد، آن را بلند می‌کند و فوشلوان را نجات می‌دهد. بازرس شهر، بازرس ژاور هنگام حبس والژان نگهبان زندان تولون بوده است.

او پس از مشاهده قدرت فوق‌العاده والژان به اون مشکوک می‌شود. او تنها یک مرد دیگر را می‌شناسد که می‌تواند این کار را انجام دهد و آن یک جبرکار به نام ژان والژان بوده است. چند سال پیش از آن دختری به نام فانتین عاشق پسری به نام فلیکس تولومیه‌س می‌شود. لیستولیه، فاموی و بلاشوول از دوستان فلیکس بودند که هر کدام با دوستان فانتین یعنی دالیا، زفین و فاووریت رابطه داشتند.
 مردان زنان را ترک و به رابطه‌های خود به چشم سرگرمی جوانی نگاه کردند. فانتین نیاز به منبعی برای زندگی خود و دختر فلیکس، کوزت داشت. هنگامی که فانتین به مونفرمی رسید کوزت را تحت مراقبت مهمانخانه دار خودخواه و همسر بدجنس او، مادام و موسیو تناردیه گذاشت. در بی‌خبری فانتین تناردیه‌ها از دختر او سوءاستفاده می‌کنند و مجبورش می‌کنند تا کارهای مهمان خانه او را انجام دهد و تلاش می‌کنند خواسته‌های گزاف و غیرمعقول خود را افزایش دهند. او کمی بعد از کارش در کارخانه ژان والژان به علت کشف موضوع داشتن دختری خارج از عرف‌های ازدواج، اخراج می‌شود. با این حال درخواست‌های مالی تناردیه‌ها افزایش پیدا می‌کند. در این وضع فانتین موها و دو دندان جلویی خود را می‌فروشد و سپس دست به تن‌فروشی می‌زند تا بتواند درخواست‌های تناردیه‌ها را تأمین کند. فانتین به آرامی از یک بیماری ناشناخته می‌میرد. یک اشرافی خوش‌پوش به نام باماتابوا شروع به آزار فانتین در خیابان کرد و فانتین به نحوی زننده پاسخ او را داد. ژاور فانتین را بازداشت می‌کند. فانتین التماس کرد که او را آزاد کند تا او بتواند نیازهای دختر خود را تأمین کند اما ژاور می‌گوید او باید شش ماه را در زندان بگذراند.   والژان (شهردار مادلن) دخالت می‌کند و به ژاور دستور می‌دهد تا آزادش کند. ژاور مقاومت می‌کند اما در پایان والژان او را مجبور می‌کند. والژان به علت آنکه کارخانه او فانتین را اخراج کرده است، احساس مسئولیت می‌کند و قول می‌دهد که کوزت را بیاورد. او فانتین را به بیمارستان می‌برد. ژاور دوباره برای دیدن والژان می‌آید.
 او اعتراف می‌کند پس از آن که والژان او را مجبور کرد تا فانتین را آزاد کند، گزارش او را به عنوان ژان والژان به مسئولین فرانسه داده است. او همچنین اقرار می‌کند که اشتباه کرده است زیرا مسئولین فرانسه ژان والژان واقعی را شناسایی و بازداشت کرده‌اند و در روز بعد محاکمه می‌شود. ژان والژان تصمیم می‌گیرد خود را معرفی کند تا مرد بی گناهی را نجات دهد که نام واقعی او شان ماتیو بود. او به شهری که محاکمه در آن برگزار می‌شود سفر می‌کند و هویت واقعی خود را مشخص می‌کند. والژان به م ــ-سور-م ــ بازمی‌گردد تا فانتین را ببیند. توسط ژاور تعقیب می‌شود و در اتاق بیمارستان با او مواجه می‌شود. پس از آن‌که ژاور والژان را می‌گیرد، والژان از او تقاضای سه روز مهلت می‌کند تا کوزت را به فانتین برساند،


ويکتور، سومين پسر کاپيتان ژوزف لئوپولد سيگيسو هوگو (که بعدها به مقام ژنرالي نائل آمد) و سوفي فرانسوا تره بوشه، در روز 26 فوريه سال 1802 در بزانسون به دنيا آمد. وي به شدت زير نفوذ و تأثير مادر قرار داشت، مادر او از شاه‌دوستان و از پيروان متعصب آزادي به شيوهاي ولتر بود و تنها بعد از مرگ مادر بود که پدرش، آن سرباز شجاع، توانست ستايش و علاقه فرزندش را نسبت به خود برانگيزد. سالهاي کودکي ويکتور در کشورهاي گوناگون سپري شد. مدت کوتاهي در کالج نجيب‌زادگان در مادريد اسپانيا درس خواند و در فرانسه تحت آموزش معلم خصوصي خود، پدر ريوييو، کشيشي بازنشسته قرار گرفت.

 در سال 1814 به دستور پدر، وارد يانسيون کورديسير شد که بخش اعظم تحصيلات ابتدايي را در آنجا گذراند. تکاليف مدرسه، مانع مطالعه آثار معاصران، به ويژه شاتو بريان و نيز، مانع نگارش تصنيف‌هاي اديبانه او نشد، وي سرودن شعر را با ترجمه اشعار ويرژيل آغاز کرد و همراه با اين اشعار، قصيده‌اي بلندي در وصف سيل سرود – با انتشار شعربلند شادي که تصويري از لحظه لحظه زندگي بود، به جمع شاعران پيوست. او توانست قبل از بيست سالگي، نخستين قصه بلند خود، يعني کتاب بوگ ژارگال را منتشر کند و با انتشار اين کتاب، به جمع اديبان راه يابد. ويکتور هوگو در سال 1822 با آدل فوشه، دوست دوران کودکي خود ازدواج کرد. آدل فوشه دختري بود سبزه‌رو با موهاي مشکي و ابرواني کماني. او در 16 سالگي، بانويي خوش سيما و جذاب بود. آدل فوشه، اولين عشق ويکتور هوگو بود و ويکتور او را بسيار تحسين مي کرد. دوران نامزدي آدل و ويکتور را مي‌توان به عنوان يک تراژدي عاشقانه توصيف کرد. ويکتور و آدل همديگر را از کودکي مي‌شناختند، دو خانواده فوشه و هوگو باهم بسيار صميمي بودند و بچه‌هايشان هم با هم بزرگ شدند. زندگي عاشقانه هوگو زماني آغاز شد که نوجواني بيش نبود.

 او عاشق آدل، دختر همسايه‌شان شد. مادر ويکتور او را از اين عشق منع کرد. او معتقد بود که پسرش بايد با دختري از خانواده‌اي بهتر ازدواج کند. مخالفت خانواده‌هاي اين دو دل‌داده درباره ازدواج‌شان باعث به وجود آمدن شرايط تراژيکي شد.  

کليه حقوق اين سايت به انتشارات سمير تعلق دارد.
طراحی و توسعه شرکت بهبود سامانه فرا ارتباط
شناسه ورودی یا کلمه عبوری صحیح نمی باشد.