گوژ پشت نتردام
هوگو سومین پسر کاپیتان ژوزف لئوپولد سیگیسبو هوگو (بعدها به مقام ژنرالی نائل آمد) و سوفی فرانسواز تره بوشه بود.
کد : 0177
نوبت چاپ : 1
نویسنده : ویکتور هوگو
مترجم : مهدی علوی
تعداد صفحات : 112
شابک : 9789642621019
سال انتشار : 1403
وزن : گرم
80,000 تومان ( 1% )
79,200 تومان
از مجموعه ما دیدن فرمائید
تعداد بازدید : 0
- معرفی کتاب
- درباره نویسنده
- درباره مترجم
buy prednisolone for dogs buy prednisolone buy accutane online buy accutane pills buy prednisolone 25mg tablets buy prednisolone tamoxifen mechanism of action tamoxifen brand name read here tamoxifen uk side effects buy amoxicillin australia buy amoxicillin
|
|
|
در پاریس قرن پانزدهم، دختر کولی جوان و زیبایی بنام اسمرالدا به همراه بز باهوش خود جالی میرقصید و برنامه اجرا میکرد. کلود فرولو، رییس شماسهای نتردام و راهبی که نفس شکنجهاش میدهد در نهان عاشق اسمرالدا شدهاست، او سعی میکند با کمک کازیمودو، ناقوس زن گوژپشت و بدشکل نتردام اسمرالدا را برباید، ولی با دخالت کاپیتان فوبوس دوشاتوپر ناکام میماند و کازیمودو دستگیر میشود. کازیمودو را در میدان اعدام با شلاق مجازات میکنند و تنها اسمرالدا که قلبی مهربان دارد به او کمک میکند و جرعهای آب به او میدهد: ((دخترک بدون اینکه سخنی بر زبان راند به محکوم نزدیک شد، گوژپشت میخواست به هر قیمتی شده خود را از وی کنار کشد. ولی دختر قمقمهای را که بر کمربند آویخته بود باز کرد و به آرامی آن را با لب سوزان مرد بینوا آشنا ساخت. در چشم شرربار و خشک گوژپشت اشکی حلقه زد و بر چهره نازیبای او فروغلطید. شاید این نخستین قطره اشکی بود که در سراسر زندگی از دیده فرو میریخت.)) قطرهای اشک برای جرعهای آب
|
|
اسمرالدا به شدت عاشق فوبوس شده بود ولی فوبوس که جوانی سبکسر و هوسباز است تنها در پی لحظاتی کوتاه با اوست و تقریباً توانسته اسمرالدای پاکدامن را مغلوب سازد که توسط کلود فرولو مورود اصابت خنجر قرار میگیرد.
|
|
اسمرالدا به جرم قتل به اعدام محکوم میشود. کلود فرولو در زندان به اسمرالدا ابراز عشق میکند ولی اسمرالدا او را از خود میراند و همچنان به یاد فوبوس رنجها را تحمل میکند.در روز اعدام اسمرالدا را برای توبه به در نتردام میبرند، او در آنجا اتفاقی چشمش به فوبوس که از ضربت چاقو جان بدر برده بود میفتدولی فوبوس از او رو برمیگرداند. اسمرالدا ((تا این دم هر رنج و سختی را تحمل کرده بود. ولی این ضربت آخرین بسیار شکننده بود بود)).
|
|
در این لحظه کازیمودو، گوژپشت یکچشم و کر، اما بسیار نیرومند متهورانه دخترک را از دست نگهبانان نجات میدهد و او را با خود به برجهای نتردام میبرد و دخترک در آنجا پناهنده میشود و بست مینشیند.
|
|
اسمرالدا که کماکان به عشق فوبوس دل بستهاست متوجه شدت عشق کازیمودو به خود نمیشود. بعد از مدتی کولیان و خلافکاران شهر با تحریک غیر مستقیم کلود فرولو برای نجات اسمرالدا و البته غارت کلیسا، به نتردام حمله میکنند ولی کازیمودو که متوجه نیت واقعی آنها نشدهاست برای دفاع از اسمرالدا به مقابله با آنها میپردازد. در این زمان کلود فرولو این آشوب و غوغا را غنیمت میشمارد و اسمرالدا را میرباید. اما رئیس شماسها، که یک بار دیگر نیز دست رد بر سینهاش زده میشود، از شدت خشم دختر کولی را به دست زن گوشهنشین بیچاره و نیمه دیوانهای میدهد که کینه وحشیمنشانهای از کولیها به دل دارد؛ زیرا که در زمان گذشته دخترش را ربودهاند، دختری که همسال اسمرالدا میتوانست باشد. به زودی مشخص میشود که اسمرالدا همان دختر گم شدهاست، او اسمرالدا را از مامورینی که توسط کلود فرولو به دنبال محکومه آمدهاند پنهان میکند ولی اسمرالدا که صدای فوبوس را شنیدهاست از مخفیگاه بیرون میاید و باعث لو رفتن خود میشود. تلاشهای غم انگیز مادر برای نجات او بی فایده میماند و اسمرالدا را دار میزنند و همزمان مادر او نیز کشته میشود.
|
|
در همین زمان کازیمودو که از گم شدن دخترک سردرگم شدهاست متوجه کلود فرولو میشود که از بالای برج مشغول تماشای اعدام اسمرالدا است، او متوجه اصل داستان میشود؛ ((گوژپشت گامی چند پشت سر رییس شماسان برداشت و ناگهان خود را با دهشت به روی او افکند و با دو دست زمخت خویش او را به پرتگاهی که بر آن خم شده بود افکند.)) بعد از آن کسی کازیمودو را ندید تا روزی که در میان اجساد اعدام شدگان ((دو اسکلت دیده شد که بطور شگفت آوری در آغوش هم خفته بودند)) وقتی خواستند اسکلت کازیمودو را از اسمرالدا جدا کنند ((خاکستر شد و فرو ریخت.))
|
|
|
|
|
ويکتور، سومين پسر کاپيتان ژوزف لئوپولد سيگيسو هوگو (که بعدها به مقام ژنرالي نائل آمد) و سوفي فرانسوا تره بوشه، در روز 26 فوريه سال 1802 در بزانسون به دنيا آمد.
|
|
وي به شدت زير نفوذ و تأثير مادر قرار داشت، مادر او از شاهدوستان و از پيروان متعصب آزادي به شيوهاي ولتر بود و تنها بعد از مرگ مادر بود که پدرش، آن سرباز شجاع، توانست ستايش و علاقه فرزندش را نسبت به خود برانگيزد. سالهاي کودکي ويکتور در کشورهاي گوناگون سپري شد. مدت کوتاهي در کالج نجيبزادگان در مادريد اسپانيا درس خواند و در فرانسه تحت آموزش معلم خصوصي خود، پدر ريوييو، کشيشي بازنشسته قرار گرفت. در سال 1814 به دستور پدر، وارد يانسيون کورديسير شد که بخش اعظم تحصيلات ابتدايي را در آنجا گذراند.
|
|
تکاليف مدرسه، مانع مطالعه آثار معاصران، به ويژه شاتو بريان و نيز، مانع نگارش تصنيفهاي اديبانه او نشد، وي سرودن شعر را با ترجمه اشعار ويرژيل آغاز کرد و همراه با اين اشعار، قصيدهاي بلندي در وصف سيل سرود – با انتشار شعربلند شادي که تصويري از لحظه لحظه زندگي بود، به جمع شاعران پيوست. او توانست قبل از بيست سالگي، نخستين قصه بلند خود، يعني کتاب بوگ ژارگال را منتشر کند و با انتشار اين کتاب، به جمع اديبان راه يابد.
|
|
ويکتور هوگو در سال 1822 با آدل فوشه، دوست دوران کودکي خود ازدواج کرد. آدل فوشه دختري بود سبزهرو با موهاي مشکي و ابرواني کماني. او در 16 سالگي، بانويي خوش سيما و جذاب بود.
|
|
آدل فوشه، اولين عشق ويکتور هوگو بود و ويکتور او را بسيار تحسين مي کرد. دوران نامزدي آدل و ويکتور را ميتوان به عنوان يک تراژدي عاشقانه توصيف کرد. ويکتور و آدل همديگر را از کودکي ميشناختند، دو خانواده فوشه و هوگو باهم بسيار صميمي بودند و بچههايشان هم با هم بزرگ شدند.
|
|
زندگي عاشقانه هوگو زماني آغاز شد که نوجواني بيش نبود. او عاشق آدل، دختر همسايهشان شد. مادر ويکتور او را از اين عشق منع کرد. او معتقد بود که پسرش بايد با دختري از خانوادهاي بهتر ازدواج کند. مخالفت خانوادههاي اين دو دلداده درباره ازدواجشان باعث به وجود آمدن شرايط تراژيکي شد.
|
|